یکشنبه 27 مرداد ماه سال 1387

کلی گویی آفت شعر است               حرف مفت آفت ذهن

ذهن الکن ستاره بشمارد                 ذهن یاغی ستاره می چیند

فاق کوتاه آفت لگن است                   آفت جنگ نو گلنگدن است

آفت مزرعه سه تن ملخ است             آفت عشق وصل یا بوسه

مرده یک شبه چو نمره بیست        ثلث اول که هیچش ارزش نیست

مرده قرن را چنین بنگر                    همچو تجدید ناب شهریور

خنده سر داده رند و بازیگوش          بگذار این رفوزه گی هم روش

ذهن شاگرد خنگ فاجعه است           خنگ شاگرد در مراجعه است

                        عشق همیشه در مراجعه است

 

بعد صدها هزار سال از خاک               چه مهم است پاک یا ناپاک

چه مهم است سبک اسپیس راک     چه مهم است پول یا بی پول                                     چه مهم است ماله یا شاقول

آفت ذهن همنشین بد است            خواه بنشسته روی مبل سیاه                                خواه در قاب تلویزیون پیدا

خواه استاده به آسمان چو ماه           حرف صدتا یه غز تا ابد است

عشق اول فقط یه خاطره است         عشق بعدی هماره فاجعه است

                      عشق همیشه در مراجعه است

آفت حافظه باکتری دقیق                    مثل آب دهان مرده رقیق

خاطره خود کلانتر جان است               بر سرت بشکند هوار شود                                       مثل زندان ژان وال ژان است

حافظه نفس را بدراند                        صد گیگا بایت را بپراند

نان روز از برای سکس شب است        نان شب هم برای عاشق مست

                     عشق همیشه در مراجعه است

بعد ازین صد کتاب شعر هم روش        که حرف اسکندر و تزار هم توش

همه آیند و باز باز روند                      زنده بودن که خود منازعه است

                     عشق همیشه در مراجعه است

پ.ن: من شخصا از این آشفته بازار زیاد خوشم نمیاد و اگر بخوایم سطر به سطر شعرو بخونیم با خیلیهاش مخالفم! ولی کلا چیز تازه و جالبیه!

اینو محسن نامجو خونده و ترانه سرا رو هم نمیشناسم! هرکی میدونه بگه

   
جمعه 25 مرداد ماه سال 1387

.

زندگی یه انتخابه؛ تو میتونی انتخاب کنی که یه قربانی باشی یا یه جنگجو ...

جنگجو عمل میکنه!

احمق عکس العمل نشون میده ...

                                                                                                                 "جنگجوی درون"

.

.

پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387

.

آن آیین بت پرستی که زنان در مورد عشق روا می دارند، در اصل و اساس اختراع هوش است، زیرا زنان بر قدرت خویش با آرمانی کردن عشق می­افزایند و خود را در چشم مردان خواستنی­تر جلوه می دهند. اما به دلیل این عادت صدها ساله به ارزش نهادن مبالغه آمیز به عشق، خود آنان نیز به دام آن گرفتار شده­اند و سرمنشا آن را فراموش کرده­اند. حال خود زنان بیش از مردان فریب می خورند و به همین دلیل هم بیشتر دچار سرخوردگی می شوند که تقریبا از ضرورت های زندگی هر زن است. البته به شرط آن که زن تخیل و عقل کافی برای فریب خوردن و سرخورده شدن را داشته باشد.

.

"از کتاب انسانی،بسیار انسانی.....فردریش نیچه"

پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387

.

مرسی از همه بخاطر کامنتای پر مهرتون برای پست قبلی، اینقدر که گفتم بیام تایمازو دور بزنم، چطوره؟؟ حتما که این وبلاگ فتح بابی خواهد شد برای آشنایی بیشتر هممون. بازم مرسی... منتظر تک تکتون هستم.

.....

احساس میکنم یه بازیه آنالوگم تو دنیای دیجیتال ...

هراس مثل تارهای عنکبوت دورم رو گرفته و جایی برای تنفس نیست. گم شدم... گم... انگار کن توی منجلابی افتادی که هر چی بیشتر دست و پا میزنی بیشتر فرو میری ... و خواستگاه این موهوم رو پیدا نمیکنم ...

عصیان روحت رو عریان بهانه میکنی برای گرفتن دستاویزترین دستاویز لحظه... و ناامید و رها شده چیزی میشی که تا بحال نبودی ... خودت رو نمیشناسی ... نگاه میکنی و میترسی از خودی که ساختی. چیزی در روحت جوانه زده که نمیخوایش و تلاشی برای کندنش نمیکنی. احساس خام دیر زمانیه مجالی برای جولان پیدا کرده و روح رو به بند کشیده و نشتری که مدام به روح می خوره.

.

میدونم فردا که بیدار بشم تموم شده، مثل تمام لحظه های اشک و هراسی که گذشته و یادم رفته تا دوباره شاید قدم در همون راه بگذارم. میدونم بیم و امید این لحظه م تکرار نمیشه و میدونم نیازی که توی این لحظه احساس کردم باید همین الان پاسخ بگیره والا فردا دیگه این احساس برنمیگرده. میدونم که انگار دیرزمانیه گم شدم و انگار دیرزمانیه که فکر نکردم...

حالا دیگه خوبم، خوبم، خوبم ولی هنوزم مثل همون بازیه آنالوگم توی دنیای دیجیتال...

پ.ن.1. یادم میاد زمانی به کسی گفتم مدتهاست در مورد کارایی که میکنم، فکر نمیکنم؛ گفت چون مطمئنی که داری کار درست رو انجام میدی... بعدتر دیدم که چه عریان دروغ گفته و منم... که فکر نمیکردم.

پ.ن.2. مدتهاست فکر نمیکنم.

شنبه 19 مرداد ماه سال 1387

اول: پست فردیت نوشته شد چون من گفتم که میخوام افشاگری کنم. میخوام اونی که توی سایه مینوشت دیگه اونجا نمونه! هر چند که همه ما اینجا ناشناسیم و تو هم با وجود افشاگری من باز ناشناس میمونی؛ اما باید این کارو بکنم و دلایلش رو هم میگم!

دوم: اسم اونی که توی سایه مینویسه اولدوزه! اولدوز دوست خیلی عزیز منه که با وجود اختلافات فراوان و تنشهای فراوانی که بینمون بوده اینجا با هم در صلح و صفا زندگی میکنیم! همیشه باهمیم! با هم کوه میریم! پارک میریم؛ کافی شاپ میریم و همدیگه رو دوست داریم

.

اولدوز عزیزم! برای من افتخاریه که تو بگی دارم زیر سایه ش اینجا مینویسم. امیدوارم لیاقت سایه بودن رو برات داشته باشم.

راستشو بخوای مهمترین مسئله اینه که بعضی پستهای تو اونقدر دخترانه هستن که من نمیخوام به اسم من نوشته بشن! هر چند که کسی منو نمیشناسه!

اتفاقا این پستها جزو بهترین نوشته های این وبلاگ هستن و اونقدر قشنگن که دوستای وبی من هم باورشون نمیشه که من اینارو نوشته باشم.

پس شد دو تا دلیل. دیگه اینکه دوس دارم با صدای بلند بگم تا همه هم بدونن که چه دوست خوب و فهیم و باسوادی دارم.

یه دلیل دیگه هم هس! این کار فردیت تو رو هم قوت می بخشه! من بهت گفتم بنویس اما نگفتم چطور! گفتم اگر دوس داری به اسم خودت و اگر دوس داری به اسم من بنویس! تو یه راه وسط پیدا کردی! هم به اسم من نوشتی و هم نوشته هات رو جدا کردی! به هر حال تو از همون اولش هم به فردیت خودت و هم به فردیت من احترام گذاشتی!

نمی خوام پست طولانی بشه. از این به بعد اگر اینجا رو قابل دونستی به اسم اولدوز بنویس و اگر نخواستی باز هم تو آلبالوی ترش و شیرین خودمی!

پست بعدی رو راجع به نظرم در مورد فردیت مینویسم و در مورد صعودم به ساوالان ( سبلان)

شنبه 19 مرداد ماه سال 1387

.

میگه میخوام افشات کنم... جا نمی خورم... منتظر بودم؛ منتظر درخواست فردیتی که ازش گرفته شده، حتی همینجا، همینجایی که شاید چند نفری بیشتر نیستن برای دیدنت. پس گرفتن اون ایماژ ذهنی قبلی...

.

مثل روزایی که به بودن در سایه فکر میکردم و به این که تا کی می تونم بمونم، تا کی خود خودم نباشم... تا کی پنهان بشم... تا کی دغدغه ها رو رنگ و بوی کلی بدم... هر چند لذتبخش باشه اون اعتمادی که بهت شده بود تا در سایه ش باشی... بی صدا... لذتی که دلیل بودنت باشه همه جوره

.

و حالا فردیتش رو میخواد؛ فردیتی که ازش گرفته شد... حسش رو درک میکنم... حاضری خودت باشی حتی گاه به گاه، ماه به ماه، سال به سال...

من از این حس، از این فردیت خواهی، از این استقلال طلبی، به هر دلیل و به هر انگیزه ای که باشه، خوشم میاد. من از عصیان علیه آمیزش فرد بودنها خوشم میاد ...

.

پ.ن. آخرین در سایه

.

شنبه 19 مرداد ماه سال 1387

.

حس رعشه بعد یه امتحانو دارم که فقط انگار روی درسو خونده بودم، بعدشم بس که خوابم میومده و بس که آقا معلممون سوال از پاورقیا پرسیده گیج و ویج مثل اون آیکن مسنجر شدم.

آقا معلممون سختگیر بوده انگاری، وسطشم که تپق می زدی عصبانی می شده انگاری... انقدر که شک میکردی که ای بابا من که خودم اومدم پای تخته انگاری؟؟

.

.

پ.ن.۱. یه روزیم آقا معلممونو میارم پای تخته... یادم باشه ترکه آلبالو با بساط فلک دم دستم باشه...

پ.ن.2.کاش آقا معلممون بیشتر باورم کنه... تا کی باید خودمو براش ثابت کنم؟

.

جمعه 18 مرداد ماه سال 1387

.

من انکار می‌کنم

جهان پیشینم را انکار می‌کنم ...
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم ...
پس گریزگاه کجاست...
            اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟

                                              "ابدیت، لحظه‌ی عشق" ، غاده السمان، عبدالحسین فرزاد، نشر چشمه

.

.

***************************************

.

چقدر غم انگیزه...

 اون آقای غیر مهم تو فیلم به اون آقای خیلی مهم تو فیلم می گه: دوباره لبخند رو به لبش بیار... نذار چشماش غمگین باشه...

یعنی اون آقای خیلی مهم خودش نمی دونه؟؟!!!

.

.