آنچه از زندگی می آموزم...

کوه با نخستین سنگها آغاز می‌شود/انسان با نخستین درد/در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد/من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

آنچه از زندگی می آموزم...

کوه با نخستین سنگها آغاز می‌شود/انسان با نخستین درد/در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد/من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

اتوبوس

سوار اتوبوس خط ویژه که شدم اعصابم ت..ی بود.مرتیکه راننده به خاطر اینکه بچه مدرسه ای ها رو سوار نکنه میرفت 20 متر جلوتر وایمیستاد یا مثلا در عقب رو که جلوش ازدحام کرده بودن باز نمیکرد چرا؟ چون بیشترشون کارت بلیط الکترونیکی رو به دستگاه کارت خوان نمی مالانند!!!!

آخرش کفرم در اومد گفتم مگه ارث باباته مرتیکه؟ باز کن سوارشن دیگه!! بعدش چند نفری هم صداشون در اومد

اینقدر بدم میاد از اینایی که ادای فرهنگ شهرنشینی و اینا رو درمیارن و وقتی بلیط میدن کلی ذوق مرگ میشن که شهروند نمونه هستن و کار فرهنگی انجام دادن!! 

این وسط یکی داره در باب فلسفه ارائه بلیط و حفظ شخصیت صحبت میکنه!سر و وضع تمیزی هم داره و کلی شهروند نمونه س! میگه ما اگه بلیط نزنیم شرکت اتوبوس رانی ورشکست میشه و کی میخواد پول راننده ها رو بده!! 

برگشتم و یه حالی هم از اون گرفتم که بدبخت خدمات شهری میدونی چه گهیه؟ تازه گور بابای خدمات شهری! کشوری که یهو 17 میلیارد دلارش گم میشه محتاج 100تومن بلیط توئه؟

همه اینا به جهنم! فکر نمیکنی اون بچه محصل داره از سرما یخ میزنه! گیرم که اصلا نمیخواد بلیط بده! 

داشتم به آخرای مسیرم میرسیدم که پیرمردی گفت آقا ایستگاه ..... کجاس؟ گفتم دوتا مونده! این نه اون یکی پیاده شو!

برگشت گفت" آره خودم میدونم! خودم بچه تبریزم و اون موقع که تو نبودی من اینجا رو با درشکه و اسب میرفتم میومدم!!!!!! حالا این که چیزی نیس اگه بپیچی به راست اداره بیمه هم اونجاس"!!

منم هیچی نگفتم بعدش دیدم توی ایستگاه مورد نظر هی بالا پایین میره که اینجاس؟ پیاده شم نشم!!! پیاده نشد و وقتی اتوبوس از محل مورد نظر گذشت گفت ا اینجا بود که چرا نگفتین؟!!

منم مودبانه گفتم آخه شما گفتین میشناسین منم گفتم تو کار بزرگتر دخالت نکنم! خلاصه یارو با کلی غرولند و باید تاکسی بگیرم و اینا پیاده شد رفت!

بعدش با بغل دستیم کلی بهش خندیدیم و اسباب تفریح شد!

.

نتیجه گیری اخلاقی: ماشالله مملکت اسلامی پر سوژه برای خنده و گریه س! البته همونطور که میدونین با این وضع و حال و حوصله ما سوژه گریه خیلی میچربه به خنده!

الانم عذاب وجدان گرفتم که چرا پیرمرد بدبخت رو کمکش نکردم!! این عذاب وجدان خیلی چیز کوفتیه!!!

تغییر

.

.

"تغییر" تنها پدیده ثابت جهان است.

.

.

آیفون تصویری

عکسی رو که مشاهده میکنید حدود دوسال پیش از یکی از محله های قدیم تبریز گرفته بودم که امروز دیدمش و گفتم اینجا بذارمش!

همونطور که میدونید درهای قدیم دوتا کوبه داشتن که از اون درازه آقایون و از کوتاهه خانوما واسه در زدن استفاده میکردن! دلیلش هم تفاوت صدای این کوبه ها بوده که به این ترتیب اونی که داخل خونه بوده متوجه میشده که اونی که پشت دره مرده یا زن!

حالا من به این فکر میکردم که ممکنه یکی بخواد واسه اذیت کردن اینا رو اشتباهی بزنه و افراد توی خونه رو به اشتباه بندازه و نتیجه گرفتم که با توجه به حجم سیبیل آقایون اون دوره و ضعیفه بودن خانوما امکان نداشته مردی اصلا دست به اون کوبه زنونه بزنه!شاید ولی حالت دوم امکانش بوده باشه مخصوصا برای مردایی که شلوارشون دوتا بوده به دومی گفتن اگه کاری داشتی بیا در رو مردونه بزن تا خودم بیام بیرون

.

ولی بدبخت آقایون امروزی نمیتونن از این حربه استفاده کنن. چون همونطور که میبینید آیفون تصویری وسط عکس این امکان رو از آقایون سلب کرده!

از شوخی گذشته در کنار هم بودن این دو وسیله توی یک تصویر دلیل من برای عکس گرفتن از این در و عمارت زیبا بوده!

.

مکان: کوچه صدر تبریز

.

قانون شماره ۸

قانون شماره 8 زندگی: لحظات عمر با سرعت 60 ثانیه بر دقیقه در حال گذر هستند و در هر ثانیه تجربه ای نهفته است برای آنان که از اندیشه ورزانند.!!

.

پ.ن:بله!چی فکر کردین؟ اینم اون آیه ای که میگفتند اگر میتونید یک آیه مثل آیه های قرآن بیارین! در ضمن ثانیه بر دقیقه واحد جدید سرعته!!

تراوش فرهنگ

این سریالهای بسیار چیپ فارسی1 دیگه حسابی دارن کفرمو در میارن. غیر از محتواهاش که نشون میده انگار توی بلاد کفر تنها مسئله موجود و مورد اهمیت از دست دادن دوس دختر و دوس پسره و اینکه یکی با زن اون میره و اون یکی با پسر این میخوابه و مدیر با منشیش حال میکنه و همه شونم یه جورایی حق دارن و اینا..... این دوبلاژ تهوع آمیز و صداهای گوشخراش دوبلورها قوز بالا قوزه. در این بین پدر و مادر گرامی هم از اونجایی که نه چشم دارن زیرنویس فیلما رو بخونن و نه بلدن به زبون مادریشون حرف بزنن، ما رو از دیدن برنامه های خوب ترکیه و فیلمهای عرب ست محروم کردن. جالب اینجاس که من با هزار طرفند پدر محترم رو متقاعد کردم که ماهواره چیز لازمیه و اگر نبود اخبار 60 دقیقه BBC جمع میکردم این زهرمار رو که توی بعضی سریالهای این فارسی1 اینقدر بد لباس میپوشن که آدم شرمش میاد پیش بابا ننه ش فیلم ببینه!

خلاصه دیروز از فرصت استفاده کردمو زدم به ترک ست! باور کنین دوتا تبلیغات دیدم که کفم برید و واقعا حس کردم چقدر ماها بدبختیم و ک و ن فرهنگمون به سرش پنالتی میزنه و تازه ادعا هم میکنیم که چی و چی و ما کجا بودیم و عربها و ترکها ما رو به چه روزی انداختن!

یه صحنه از یه حیاط و چندتا مرد و زن که با لباس فضانوردی که روی سینه ش پرچم ترکیه داره دارن توپ بازی میکنن! اولش هنگ کردم من!! بعد دوربین یه چرخش 180 درجه میکنه به سمت یه دختر که بالای پله ها و بغل یه در وایساده و داره فضانوردا رو نگاه میکنه و وقتی دوربین دوباره 180 درجه میچرخه و برمیگرده سمت فضانوردا، چندتا بچه رو میبینی که دارن توی حیاط مدرسه بازی میکنن و اونی که داشت تماشاشون میکرد معلم مدرسه بود و داشت رویای یه ترکیه فضایی رو میدید و طبیعتا تلاش میکرد تا با درس دادن بهتر رویاش رو واقیت بده!! 

تبلیغات بعدی با یه نمای بسته از یه کشتی شروع شد و بعد یه بچه رو نشون داد که داره شکلات میخوره و بچه بغلی یک آن چشمش به شکلات این افتاد و این یکی وقتی دید شکلاتش رو با اون نصف کرد و باهم رفیق شدن. بعد یه نما از یه دختر و پسر که دختره داره یه چیزی میخوره و در عین حال به مرغای دریایی هم پرت میکنه و نامزدش عاشقانه داره نگاهش میکنه و حس این دختر رو تحسین میکنه و من فکر کردم تبلیغات در مورد رفتارهای بشردوستانه و کمک به همنوع و ایناس که دیدم نه خیر تبلیغات در مورد شکلاتها و بیسکویتهای شرکت ülker ترکیه س!

حالا اینو مقایسه کنین با تبلیغات "یکی من یکی من" شرکتهای "پفیلا و لینا لوله ای" یا چیپس چی توز که سر همدیگه کلاه میذارن تا چیپس بیشتری بخورن و رسما دارن از الان دله دزدی رو یاد بچه ها میدن و ما هم نگاه میکنیم و خوشمون میاد و میگیم "آی کلک! چه بچه دوست داشتنی زبلی!!!"

در خاتمه ایمیلی رو که اخیرا به دستم رسیده براتون کپی میکنم تا فکر نکنین من دارم آسمون ریسمون به هم میبافم و خیلی دارم پاستوریزه اندیشی میکنم. و یه نمونه رو هم همین الان میگم که دوستی که اخیرا از مسافرت خارج برگشته تعریف میکرد که توی هتل دوتا بچه 3و 4 ساله نروژی بودن که من یک بار حتی صدای گریه و غر زدنشون رو نشنیدم و وقتی هم بابا ننه شون داشتن دوش آفتاب میگرفتن اینام بغل اونا خوابیده بودن و یکی داشت پازل حل میکرد و اون یکی نقاشی میکشید

و اما ایمیل: 

یکی از مواردی که توجه من را خیلی جلب می‌کند تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است. نتیجه مشاهداتم هم در یک جمله خلاصه می‌شود. "والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند."

1- بعنوان مثال بچه غربی سرفه می‌کند. مادر یک دستمال درمی‌آورد و به بچه می‌دهد. 
بچه شرقی شدید سرفه می‌کند. مادر به او می‌گوید "نکن". بعد هم بچه را دعوا می‌کند. بچه حالا علاوه بر سرفه، زِر هم می‌زند.

2- بچه غربی غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. پدر به او می‌گوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه می‌خواهد خروجی را نشانش بدهد. بچه یورتمه کنان بطرف در می‌رود و خوشحال است. احساس می‌کند کار مهمی انجام می‌دهد. 

بچه شرقی غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. او را بزور و کشان کشان بیرون می‌برند. بچه زِر می‌زند.بچه شرقی غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. قربان صدقه‌اش می‌روند و وعده شکلات و بستنی می‌دهند. بچه رشوه را قبول می‌کند. همچنان غر می‌زند و از مغازه خارج می‌شود. مشغول چانه‌زدن بر سر تعداد بستنی است. 

3- بچه غربی در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف می‌کند. مادر گوش می‌دهد، اما عکس‌العملی نشان نمی‌دهد. 

بچه شرقی در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف می‌کند. مادر درحالیکه سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد، گوش می‌دهد. به بچه می‌گوید: "اون فقیره. واسه همین بی‌تربیته. تو باهاش بازی نکن!" ( من غرق در منطق و فراست این جورمادرها شده‌ام!!) 

4- بچه غربی بستنی می‌خورد. مادر به او دستمال می‌دهد تا دهانش را پاک کند. 
 بچه شرقی بستنی می‌خورد. مادر دور دهانش را پاک می‌کندپ 

5- بچه شرقی زر می‌زند. مادر دعوایش می‌کند. پدر به مادر می‌توپد که بچه را دعوا نکن. بچه لگدی حواله پدر می‌کند. مادر می‌خندد. پدر بچه را دعوا می‌کند 
بچه شرقی زر می‌زند. باز هم به او وعده و رشوه می‌دهند(بچه غربی کلاً زیاد زر نمی‌زند) 

6- بچه غربی زمین خورده‌است. بلند می‌شود و به بازی ادامه می‌دهد. 

بچه شرقی زمین خورده‌است. مادر توی سرش می‌زند و "یا امام رضا" می‌گوید. بچه را بلند می‌کند و مثل کیسه سیب‌زمینی می‌تکاند. بچه می‌ترسد و جیغ می‌کشد. مادر گونه می‌خراشد. هر دو مفصل هوار می‌کشند. بعد بچه می‌رود بازی کند. مادر آینه در‌می‌آورد تا آرایشش را کنترل کند. 

7- در مطب دکتر حوصله بچه غربی سر رفته‌است. مادر از کیفش کاغذ و مداد‌رنگی بیرون می‌آورد. بچه مشغول می‌شود. 

در مطب دکتر حوصله بچه شرقی سر رفته‌ است. مادر کاغذ و مداد رنگی ندارد. یک صورتحساب از کیفش درمی‌آورد. یک خودکار ته کیفش پیدا می‌کند. اول کلی "ها" می‌کند و نوک زبانش می‌زند تا بنویسد. بچه دو خط می‌کشد. رنگ ندارد و جذبش نمی‌کند. از جایش بکند می‌شود تا دور اتاق چرخی بزند. مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده‌باشد لاینقطع می‌گوید "نرو، نکن، نگو، دست نزن، بیا، حرف نزن، آروم باش، ول کن، به پدرت میگم ...". اعصاب همه خرد شده‌است. دلت می‌خواهد بلند شوی و دودستی بکوبی توی سر مادر شرقی !!! 

و این ماجراها تمام نشدنی است و شاید بهتر باشه بازهم بگیم : والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند  

تراوش فرهنگ

این سریالهای بسیار چیپ فارسی1 دیگه حسابی دارن کفرمو در میارن. غیر از محتواهاش که نشون میده انگار توی بلاد کفر تنها مسئله موجود و مورد اهمیت از دست دادن دوس دختر و دوس پسره و اینکه یکی با زن اون میره و اون یکی با پسر این میخوابه و مدیر با منشیش حال میکنه و همه شونم یه جورایی حق دارن و اینا..... این دوبلاژ تهوع آمیز و صداهای گوشخراش دوبلورها قوز بالا قوزه. در این بین پدر و مادر گرامی هم از اونجایی که نه چشم دارن زیرنویس فیلما رو بخونن و نه بلدن به زبون مادریشون حرف بزنن، ما رو از دیدن برنامه های خوب ترکیه و فیلمهای عرب ست محروم کردن. جالب اینجاس که من با هزار طرفند پدر محترم رو متقاعد کردم که ماهواره چیز لازمیه و اگر نبود اخبار 60 دقیقه BBC جمع میکردم این زهرمار رو که توی بعضی سریالهای این فارسی1 اینقدر بد لباس میپوشن که آدم شرمش میاد پیش باب ننه ش فیلم ببینه!

خلاصه دیروز از فرصت استفاده کردمو زدم به ترک ست! باور کنین دوتا تبلیغات دیدم که کفم برید و واقعا حس کردم چقدر ماها بدبختیم و ک و ن فرهنگمون به سرش پنالتی میزنه و تازه ادعا هم میکنیم که چی و چی و ما کجا بودیم و عربها و ترکها ما رو به چه روزی انداختن!

یه صحنه از یه حیاط و چندتا مرد و زن که با لباس فضانوردی که روی سینه ش پرچم ترکیه داره دارن توپ بازی میکنن! اولش هنگ کردم من!! بعد دوربین یه چرخش 180 درجه میکنه به سمت یه دختر که بالای پله ها و بغل یه در وایساده و داره فضانوردا رو نگاه میکنه و وقتی دوربین دوباره 180 درجه میچرخه و برمیگرده سمت فضانوردا، چندتا بچه رو میبینی که دارن توی حیاط مدرسه بازی میکنن و اونی که داشت تماشاشون میکرد معلم مدرسه بود و داشت رویای یه ترکیه فضایی رو میدید!! 

تبلیغات بعدی با یه نمای بسته از یه کشتی شروع شد و بعد یه بچه رو نشون داد که داره شکلات میخوره و بچه بغلی یک آن چشمش به شکلات این افتاد و این یکی وقتی دید شکلاتش رو با اون نصف کرد و باهم رفیق شدن. بعد یه نما از یه دختر و پسر که دختره داره یه چیزی میخوره و در عین حال به مرغای دریایی هم پرت میکنه و نامزدش عاشقانه داره نگاهش میکنه و حس این دختر رو تحسین میکنه و من فکر کردم تبلیغات در مورد رفتارهای بشردوستانه و کمک به همنوع و ایناس که دیدم نه خیر تبلیغات در مورد شکلاتها و بیسکویتهای شرکت ülker ترکیه س!

حالا اینو مقایسه کنین با تبلیغات "یکی من یکی من" شرکتهای "پفیلا و لینا لوله ای" یا چیپس چی توز که سر همدیگه کلاه میذارن تا چیپس بیشتری بخورن و رسما دارن از الان دله دزدی رو یاد بچه ها میدن و ما هم نگاه میکنیم و خوشمون میاد و میگیم "آی کلک! چه بچه دوست داشتنی زبلی!!!"

در خاتمه ایمیلی رو که اخیرا به دستم رسیده براتون کپی میکنم تا فکر نکنین من دارم آسمون ریسمون به هم میبافم و خیلی دارم پاستوریزه اندیشی میکنم. و یه نمونه رو هم همین الان میگم که دوستی که اخیرا از مسافرت خارج برگشته تعریف میکرد که توی هتل دوتا بچه 3و 4 ساله نروژی بودن که من یک بار حتی صدای گریه و غر زدنشون رو نشنیدم و وقتی هم بابا ننه شون داشتن دوش آفتاب میگرفتن اینام بغل اونا خوابیده بودن و یکی داشت پازل حل میکرد و اون یکی نقاشی میکشید

و اما ایمیل: 

زبان مادر مرده

امروز از سر بیکاری داشتم میل باکسم رو پاکسازی میکردم که یه لینک دیدم که دوسال پیش برای اولدوز فرستاده بودم. لینک فیلتر بود. وقتی لینک رو باز کردم یادم افتاد. مقاله بسیار زیبا و دردناکی از آقای شیوا فرهمند راد که در سایت ایران امروز منتشر شده بود. دوباره خوندم و لذت بردم و ناراحت شدم. متن رو عینا کپی کردم تا دوستان بخونند. فقط خواهش میکنم با توجه به طولانی بودن مطلب و گرفتن حدود 15 دقیق وقت برای مطالعه یا اصلا نخونید و یا تا انتها بخونید. لطفا نظراتتون رو برام بنویسید و متن رو به هر کسی هم که میشناسید بفرستید تا بخونند و نظرشون رو بگن. اینم لینک اصلی متن:

http://shivaf.blogspot.com/2007/12/blog-post_19.html

با تشکر- تایماز

مادرم گیلک، زاده و پرورده‌ی بندر انزلی (مطابق شناسنامه‌اش- بندر پهلوی)، و پدرم ترک، زاده و پرورده‌ی اردبیل بودند. این هر دو در نمین، در چهل کیلومتری جاده‌ی اردبیل به آستارا، در مرز دو اقلیم و آب‌وهوای جغرافیایی کم‌وبیش متضاد، دور از خانه و خانواده، آموزگار بودند، زبان یک‌دیگر را نمی‌دانستند و نمی‌فهمیدند و به زبان سومی، به فارسی، پل آشنایی بستند، دل به‌هم دادند، و همسری کردند. من نخستین فرزند این‌دو و زاده‌ی همان نمین هستم. پس زبان مادری من گیلکی، زبان پدریم ترکی آذربایجانی، و زبان خانگیم فارسی‌ست. پنج- شش‌ساله بودم که پدر و مادر به اداره‌ی فرهنگ (آموزش و پرورش) اردبیل منتقل شدند و خانواده به این شهر کوچید.

خاطرات من از بستگان پدری و مادری، و نیز خاطرات زبانی من از این هنگام آغاز می‌شود. هنوز به سن دبستان نرسیده‌بودم و پدر و مادر کارمندم اغلب مرا به خانواده‌ی بزرگ پدربزرگ و عموها و عمه‌ها می‌سپردند. و این‌جا بود که جلوه‌های تازه و پر رنگ و بویی از زبان ترکی آذربایجانی را که چندی پیش از دختر پیشخدمت سرخانه‌مان صونا خانم در نمین شنیده‌بودم، بار دیگر می‌شنیدم و می‌آموختم. هیچ‌یک از بستگان خانواده‌ی بزرگ پدریم، به‌جز عموی جوانم که تحصیلات هنرستان فنی داشت، فارسی نمی‌دانستند. عمه‌هایم، که کم‌وبیش دم بخت بودند اما به مدرسه نرفته‌بودند، کلمه‌های شکسته- ‌بسته‌ای به فارسی می‌گفتند، و نه بیش‌تر. این‌جا آموزش زبان ترکی من آغاز شد. بزرگترین آموزگارم در این راه پدربزرگم بود. او جمعه‌ی هر هفته دستم را می‌گرفت و به دشت و صحرای پیرامون اردبیل می‌برد، ابر و باد و خاک و آب و گیاهان را نشانم می‌داد و با آن صدای بمی که هنوز می‌شنوم نام گیاهان را در گوشم می‌خواند: یئملیک، دَه‌وَه تیکانی، بولاق‌‌اوتی، ککلیک‌اوتی، و "...اوتی" (...گیاه)های بی‌شمار دیگر. اکنون می‌اندیشم که لهجه‌ی غریبی داشت. به‌جای "یخیلارسان" (مواظب باش، نیافتی)، به منی که مدام بازی‌گوشی می‌کردم و به هر سوئی می‌دویدم، می‌گفت "یخیلوسان!". هنوز نمی‌دانم این لهجه از کدام محال آذربایجان است. همسر دوم او، نامادری پدرم، که او نیز یکی از منابع آموزش ترکی من بود، روزهای هفته را به ترکی می‌شمرد: دوز گونی، سوت گونی...، و مادرم نمی‌فهمید.

پدرم اجازه نمی‌داد که حتی لای در را باز کنم و توی کوچه را تماشا کنم. می‌گفت که بچه‌های کوچه شرور و بی‌تربیت و بددهن‌اند. تنها هم‌بازی‌هایم، به‌جز خواهر و برادر، عموزاده‌هایم بودند که آنان نیز با من به ترکی سخن می‌گفتند. ترکی برایم زبانِ بازی با عموزاده‌ها و قصه‌های خیال‌انگیزی که از بزرگترهای خانواده‌ی پدری می‌شنیدم، زبان زن‌عموی زیبایم توران خانم، عطر قورمه سبزی، پیچاق قیمه‌سی و آبگوشت مادربزرگ، رنگ‌های شگفت‌انگیز شیشه‌ی اورورسی‌های خانه‌ی پدربزرگ، زبان عمه‌های جوان و شوخ و مهربانی که مرا عاشقانه دوست می‌داشتند، و زبان نام و رنگ و بوی گیاهان و گندمزارهای زرین و طبیعت بیرون اردبیل بود.

زبان مادریم اما زبان گفتار مادر با خاله‌ی جوانم که با ما زندگی می‌کرد، و زبان خاله‌ها و دخترخاله‌های بی‌شماری بود که گاه برای شفا جستن از لجن معجزه‌آسای شورابیل و آب‌های گرم سرعین از انزلی به خانه‌ی ما می‌آمدند و بلند و پر سروصدا حرف می‌زدند. گیلکی برایم بوی سیر، عطر بهشتی پامودور خوروش، میرزاقاسمی، باقلاقاتق، طعم غریب ترشه‌‌تره و مرغ‌فوسونجون، کشف ماهی سفید سرخ کرده یا "فیبیج"شده در گمج، زیتون پرورده، عطر شگفت چوچاق، ترشی گزنده و گس ترشه‌انار، و شیرینی رشته‌خشکار بود. گیلکی، چادرنماز گلدار خاله‌ها و دخترخاله‌ها، خانه‌ی نئین و گالی‌پوش خاله، "کردخاله"ی شگفت‌انگیز برای کشیدن آب از چاه، زبان رطوبت و سبزی جنگل، عطر مستی‌آور شالی‌زارها، زبان دریا و قایق و مرغان دریایی و مرداب، زبان فورش‌بازی بود.

اکنون در آستانه‌ی شروع دبستان، با دو فرهنگ پرورش یافته‌بودم و با یک زبان سوم که ابزار ارتباط در خانه و زبان نمایشنامه‌های رادیویی بود. جهانی بود کم‌وبیش زیبا و دوست‌داشتنی. اما این جهان زیبا با آغاز دبستان به‌کلی فرو ریخت! از کلاس اول چیز زیادی به‌یاد ندارم. هشتاد نفر در یک کلاس بودیم (سال ۱۳۳۸!) و اغلب به حال خود رها می‌شدیم. سیلی دردناک واقعیت زندگی در کلاس دوم فرود آمد. درس جدی شده‌بود و آموزگارمان خشن‌ترین و بدترین آموزگار دوران ۱۸‌ساله‌ی تحصیلات کلاسیک و بدترین آموزگار تمام زندگیم بود. او چوبی با مقطع مستطیلی داشت که با آن کف دستان ما را سیاه می‌کرد. فرق سر بی‌مویش پر از آثار قمه‌زنی‌های روز عاشورا، و پر از زخم‌های بزرگ اگزما بود. در دقایق فراغت مبصر کلاس را وا می‌داشت که این زخم‌ها را بخاراند و شوره‌های سرش را بریزد! فارسی چندانی بلد نبود و "میکروسکوپ" را با من‌ومن و حجی‌کنان "می... کی‌رو... سی‌کوپ" می‌خواند. هم‌کلاسی‌هایم با ساعت‌ها تلاش و عرق ریختن، از درس‌ها هیچ سر در نمی‌آوردند. همه‌چیز به زبان تازه‌ای بود. آنان گذشته از محتوای درس‌ها، داشتند زبان تازه‌ای می‌آموختند، از آموزگاری که خود این زبان را نمی‌دانست. و من این برتری را داشتم که زبان درس‌ها را از پیش می‌دانستم و درس‌ها را پیش از آن‌که مطرح شوند، بلد بودم، حتی بهتر از آموزگار. اما ترکی را درست حرف نمی‌زدم. با آنان هم‌زبان نبودم. در بازی‌هایشان راهم نمی‌دادند. خودی نبودم. "فاسّ" (فارس) بودم. بیگانه بودم. دستم می‌انداختند، کتکم می‌زدند و آزارم می‌دادند.

ماهی پس از آغاز سال تحصیلی دانش‌آموز تازه‌ای به کلاسمان آمد: سید جمال‌الدین سعیدی. او نیز "فاسّ" بود. پدرش رئیس یکی از اداره‌های دولتی بود که با مقام‌های بالاتر شهر خودشان درافتاده بود و به اردبیل تبعیدش کرده‌بودند! آری، ما در تبعیدگاه زندگی می‌کردیم بی‌آن‌که خود بدانیم! جمال ِ تیره‌روز که روبه‌روی من می‌نشست، از زبان آموزگار و همکلاسی‌ها کلمه‌ای نمی‌فهمید. حتی هنگامی که آموزگار با آن لهجه‌اش متن کتاب را می‌خواند، جمال چیزی نمی‌فهمید. دیکته را بر پایه‌ی تلفظ غلط آموزگار غلط می‌نوشت، نمره کم می‌گرفت و پدر سخت‌گیرش که نمره‌ی کم‌تر از بیست را قبول نداشت، در خانه کتکش می‌زد. بارها دیده‌بودم که دفترش را با نمره‌ی آموزگار تماشا می‌کرد و با آن که سخت می‌کوشید گریه نکند، آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت و برگ‌های دفترش را خیس می‌کرد. دلم می‌خواست با او دوست شوم، اما او در زنگ تفریح از آزار همکلاسی‌ها می‌گریخت و همچون پرنده‌ای باران‌خورده به زیر بال برادرش علاءالدین که سه کلاس بالاتر از ما بود پناه می‌برد. علاء، گاه کتک‌خورده از همکلاسی‌های خود، جمال را در کنار می‌گرفت، با هم در گوشه‌ای به دیوار تکیه می‌دادند و سرگشته در این جهان بیگانه‌ای که به آن پرتاب شده‌بودند می‌نگریستند. با پایان سال تحصیلی از دبستان من و از اردبیل رفتند.

همکلاسی‌های ترکی داشتم که درسخوان بودند و پیدا بود که در خانه کمکشان می‌کنند، اما به هنگام درس‌تحویل‌دادن گنگ و لال بودند. بعدها که انشاء به مواد درسی‌مان افزوده شد، نمی‌توانستند چیزی بنویسند. پای تخته نمی‌توانستند به زبانی که تازه می‌آموختند چیزی بگویند. ح.ش. که تا سال‌ها بعد همکلاسی‌ام بود، با آن‌که همه چیز را در خانه خوب فهمیده‌بود، پای تخته شروع می‌کرد به عرق ریختن، با تمام نیرو به خود فشار می‌آورد تا کلمه‌ای از میان قفل دندان‌ها و از زبان فلج‌شده‌اش بیرون آید، چهره‌اش سرخ می‌شد، نفس را در سینه حبس می‌کرد، زور می‌زد...، نیم‌کلمه‌ای به شکل انفجاری از حنجره‌اش بیرون می‌پرید، و باز لال می‌شد، زور می‌زد...، و اشکش با عرقش در می‌آمیخت. با او رنج می‌بردم. می‌خواستم کمکش کنم. می‌خواستم کلمه را در دهانش بگذارم. هر لحظه منتظر بودم که دهان بگشاید و کلمه را بگوید. در دل تشویق‌اش می‌کردم: "بگو! آهان! آفرین! نفس‌ات را حبس نکن! دهان باز کن! زبان باز کن! بگو..." اما سودی نداشت. یکی دو بار شلوارش را خیس کرد، مایه‌ی تمسخر همکلاسی‌ها شد، و دلم برایش به درد آمد.

تا پایان دبیرستان بخش بزرگی از همکلاسی‌هایم را آموزگاران پس از چند بار آزمودن دیگر هرگز پای تخته نمی‌بردند، زیرا اینان با آن‌که درس‌خوان بودند و توانسته‌بودند خود را تا پایان دبیرستان برسانند، نمی‌توانستند جمله‌ای از خود به فارسی بگویند. این زبان تازه را به شیوه‌ی درست نیاموخته‌بودند. آن‌چه آموخته‌بودند چیزهایی شکسته‌بسته بود به اجبار و همراه با درس‌ها و کتاب‌هایی که برای زبان‌آموزی طراحی نشده‌بود.

پسرعمویم که دو سال بزرگ‌تر از من بود نیز مشکل زبان داشت، دو سال مردود شد و من به او رسیدم. اکنون در یک کلاس بودیم، همکلاسی‌ها به سنی رسیده‌بودند که احترام سرشان می‌شد و در پناه پسرعمو و حال که ترکیم بهتر و بهتر می‌شد، دیگر آزارم نمی‌دادند، و تا پایان دبیرستان دغدغه‌ی زبان نداشتم.

با ورود به دانشگاه در تهران دغدغه‌ی زبان از سوی مقابل به سراغم آمد. اکنون کسانی در تهران، و به‌ویژه بیرون دانشگاه، به فارسی معوج من می‌خندیدند و جوک‌های زشت و بی‌شرمانه و توهین‌آمیزی درباره‌ی ترک‌ها می‌گفتند. عجب! من این‌جا هم خودی نبودم. این‌جا دیگر "فاسّ" نبودم. از تبعیدگاهی به‌نام اردبیل آمده‌بودم. پس من که بودم؟ هویت من، کیستی من چه بود، که بود؟ با هم‌اتاقی‌های خوابگاه دانشگاه پیرامون این مسائل می‌گفتیم و می‌اندیشیدیم: البته که ما ترک بودیم! می‌بایست هویت ترکی‌مان را حفاظت می‌کردیم، به آن می‌بالیدیم، در گسترش فرهنگ ترکی‌مان می‌کوشیدیم و زبانمان را بهتر می‌آموختیم: کتاب‌های ترکی بایست تهیه می‌کردیم، شعر، ادبیات، موسیقی. و افسوس که هرچه می‌جستیم کم‌تر می‌یافتیم: شاهنشاه و ساواک چاپ و نشر هرگونه نوشته به ترکی آذربایجانی را ممنوع کرده‌بودند. هیچ کتاب و نشریه‌ای به ترکی یافت نمی‌شد. علی تبریزی که کنار خیابان ناصرخسرو بساط کتاب‌فروشی داشت در پاسخ ما که کتاب ترکی می‌خواستیم گفت: مگر نمی‌دانید که کتاب ترکی از "یک گام به پیش، دو گام به پس" اثر لنین خطرناک‌تر است؟ زندان! شکنجه!

عجب! این چه بساطی‌ست؟ نیمی از اهالی کشور را که زبانی دیگر، زبان ترکی دارند شهروند درجه دوم حساب می‌کنید، "زبان رسمی" کشور را درست به آنان نمی‌آموزید، نمی‌گذارید به زبان خودشان سوادآموزی را آغاز کنند، و گذشته از آن، حتی یک برگ کاغذ هم به زبان آنان در این کشور یافت نمی‌شود؟ نه! این درست نیست! این‌طور نمی‌شود. باید کاری کرد. باید کاری کرد! کتاب! کتاب باید یافت! از کجا؟ جایی هست در آن‌سوی ارس که به این زبان، همین زبان، تحصیل می‌کنند، رادیو و تلویزیون و روزنامه و کتاب دارند. از آن‌جا باید تهیه کرد!

بیش‌تر کتاب‌های ترکی که پنهانی و با به‌جان خریدن خطر زندان و شکنجه دست‌به‌دست می‌گشت، چاپ باکو بود. یکی از کتاب‌های استثنائی چاپ تبریز که پیدا کردیم، بخشی از منظومه‌های "سازمین سؤزو" سروده‌ی ب.ق. سهند بود که بر پایه‌ی حماسه‌های کهن "دده قورقود" سروده شده‌بود. این کتاب در آن هنگام "شاهنامه"ی ما بود. با یکی از هم‌اتاقی‌هایم قرار گذاشتیم که حماسه‌ی "دیرسه‌خان‌اوغلو بوغاچ" را از بر کنیم. و هنوز، بعد از ۳۵ سال، بخش‌هایی از آن را به‌یاد دارم:

ماوی گؤی‌لر ایستی‌له‌ییب
آچان زامان یاخاسینی،
آسلاییری قایالاردان
سحر، زری چوخاسینی.

کروان قالخیر یوخوسیندان،
یوکون چاتیر، دوشور یولا:
کیم چاتاجاق مقصدینه،
کیم یورولوب، یولدا قالا؟!

نوشتن متن کامل اپرای کوراوغلو اثر عزیر حاجی‌بیکوف و ترجمه‌ی آن به فارسی بزرگترین چالش زندگی من در آن سال‌ها بود. سه سال با گوشی‌های امانتی در "اتاق موسیقی" دانشگاه به این اپرا گوش می‌دادم و می‌کوشیدم از میان هیاهوی سازهای ارکستر و گروه کر کلمات را بشنوم، شکار کنم و بنویسم. در رؤیای پهلوانی‌ها بودم. روزی را می‌دیدم که "دده‌م قورقود" می‌آید، "قوپوز" می‌نوازد، سرود می‌خواند، و نامی سزاوار بر من می‌نهد! در این میان مدت کوتاهی گذارم به زندان افتاد و در آن‌جا به هم‌زنجیرانی که ترکی آذربایجانی را زبان رزم و ایستادگی، زبان حیدر و ستار می‌دانستند، مقدماتی از این زبان را آموختم. از شاگردانم یوسف قانع خشک‌بیجاری (که چند سال بعد همراه با حمید اشرف و یارانش در حمله‌ی ساواک به خانه‌ی تیمی‌شان کشته شد)، "ایرج آذرین" از رهبران کنونی یکی از گروه‌های منشعب از "حزب کمونیست ایران"، و ابوالفضل خیری، نوجوانی از گروه چریک‌های وابسته به بهروز دهقانی (که از سرنوشت او هیچ نمی‌دانم) بودند.

اما چه سود از همه‌ی این فعالیت‌ها؟ پدرم شش- هفت‌ساله بود که مادرش مرد، و زبان پدریم کمی پیش یا پس از آن مادرمرده شده‌بود. تلاش‌های من و مای کوچک و تهی‌دست به جایی نمی‌رسید. دستگاه‌های دولتی از سال‌های دور کمر به قتل زبان ما بسته بودند و برای این کار همه‌ی امکانات را به کار می‌گرفتند: افراد غیر محلی و فارسی‌زبان را به ریاست اداره‌های دولتی شهرهای آذربایجان می‌گماشتند، و برای هر کلمه‌ی ترکی که بر زبان دانش‌آموزان جاری می‌شد، جریمه گذاشتند. در این سیاست زبان‌کُشی توانستند حتی اندیشمندانی از خود آذربایجان را نیز به خدمت گیرند. اینان و بسیاری از اندیشمندان و روشنفکران فارسی‌زبان می‌خواستند و می‌خواهند ثابت کنند که اشتباهی شده و ترکی آذربایجانی همان فارسی‌ست! که هم‌میهنان "آذری" هم البته از نژاد پاک آریایی هستند که به گناه ترکان و مغولان پلید بیابان‌های دوردست آسیا کمی ناپاکی در زبانشان پدید شده، و چیزی نیست، پاکش می‌کنیم! مترجم و پژوهشگری همه‌ی زندگی خود را وقف آن کرده که ثابت کند از دوران باستان تا عهد مغول حتی پای یک ترک هم به دیار آذربایجان نرسیده! ناشر کتاب من "تحلیلی بر حماسه‌ی کوراغلو" می‌گوید عنایت‌الله رضا که تا پیش از انقلاب در اداره‌ی ممیزی شاهنشاهی کار می‌کرد، به او گفت: "در آذربایجان کسی به‌نام کوراوغلو نداشته‌ایم. این شعرهای ترکی را از متن کتاب پاک کنید!" گوئی او هرگز ندیده‌بود چه‌گونه "آشیق"ها در جشن‌ها و عروسی‌ها و قهوه‌خانه‌های سراسر آذربایجان داستان‌های کوراوغلو را می‌خوانند. او حتی به فرهنگ رشتی خود نیز پشت کرده‌بود و گوئی نمی‌دانست که در گیلان نیز از "کوره غولی" نام می‌برند.

دانشمند ارجمند دیگری لطف بزرگی کرده: مدتی در آذربایجان گشته، زحمت کشیده و زبان مردم را یاد گرفته، تا فاش کند که این زبان پر از واژه‌های پارسی و پهلوی ناب است! او در برنامه‌های رادیوئی در استکهلم سیاهه‌ی بلندبالائی از این واژه‌ها را می‌خواند و ناگهان ادعا می‌کند که در مقابل، تعداد واژه‌‌های ترکی در فارسی از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است! گیریم که هرچه ایشان می‌گویند درست است. که چه؟ آیا تعداد واژه‌های یک زبان در زبان دیگر معیاری برای تعیین حقانیت صاحبان زبانی برای سروری بر صاحبان زبان دیگر، یا معیاری برای تعیین حق کودکان برای سوادآموزی به زبان خود است؟ چند واژه‌ی عربی در فارسی هست؟ بگذریم از این که ایشان گوئی با "قاشق" و در "بشقاب" "قورمه" و "قیمه" نخورده‌اند، خوراکشان در "قابلمه" و روی "اجاق" پخته نشده، و شب‌ها روی "دشک" نخوابیده‌اند، تا همین هفت واژه در یک جمله برای ابطال ادعایشان کافی باشد. (ایشان حسن عمید را "شاگرد مطبعه‌ی بی‌سواد" خواندند و از این رو منبع من برای ترکی بودن این واژه‌ها "فرهنگ بزرگ سخن" دکتر حسن انوری‌ست).

بسیاری از اینان هرگز گذارشان به آذربایجان و کردستان و خوزستان و بلوچستان و ترکمن‌صحرا نیافتاده و درد زبان‌ندانی را در داخل کشورمان نچشیده‌اند. بزرگ‌ترین پژوهش زبانی‌شان در این حد است که از آشنای ترکشان می‌پرسند:

- بگو کتاب!
- کیتاب.
- بگو مداد!
- میداد.
- بگو دفتر!
- دفتر.
- بگو قوری!
- گوری.
- هه، هه... گوری نه، قوری! بگو قاشق!
- گاشق.
- هه، هه... گاشق نه، قاشق!
بگو میز، صندلی، ماشین، تلویزیون، یخچال، رادیو، تلفن و ...
و به این نتیجه‌ی روشن‌تر از روز می رسند که ترکی همان فارسی‌ست، منتها کمی معوج، مانند لهجه‌ی کسانی که جوک‌های ترکی می‌گویند! برخی از اینان در محافل روشنفکری اشک تمساح می‌ریزند که تعداد زبان‌های زنده‌ی دنیا از شش هزار به دو هزار رسیده، و نمی‌شمارند که در خانه‌ی خودمان چند زبان در بستر مرگ دست‌وپا می‌زنند. 

برخی از اینان در کشوری مانند سوئد زندگی می‌کنند که در آن حق آموزش زبان مادری برای کودکان خانواده‌های مهاجر به رسمیت شناخته‌شده، و هنگامی که می‌شنوند دولت بودجه‌ی مدارس را برای آموزش زبان مادری کاهش داده، گریبان می‌درند و فغانشان به آسمان می‌رسد که "پس حق کودکان ما برای آموزش زبان مادری چه می‌شود؟"، اما اگر کسی دهان باز کند و از حق میلیون‌ها کودک غیر فارسی‌زبان کشور خودمان برای آموزش زبان مادری سخن بگوید، باز گریبان می‌درند و فغان بر می‌دارند: "وا ایرانا! وا ایرانا! ایران را تجزیه کردند! ایران شد ایرانستان!"

بسیاری از این اندیشمندان و روشنفکران که اکنون از بد روزگار به محیط بیگانه پرتاب شده‌اند، این‌جا و در جامعه‌ی بیگانه برای نخستین بار دچار بحران هویت می‌شوند و در پاسخ به این پرسش نهان در ضمیرشان که کیستند و این‌جا چه می‌کنند، در جست‌وجوی گذشته‌ای تابناک به کورش و داریوش و هخامنشیان، و حتی دورتر، به عیلام می‌رسند، و کشف می‌کنند که تاریخ درخشانمان را عرب‌ها و ترک‌های فلان‌فلان‌شده آلوده‌اند؛ که تاریخمان را باید از این پلشتی‌ها پاک کنیم. پس نامی پاک و پارسی و آریایی بر خود می‌نهند و گام در میدان نبرد می‌نهند. می‌گویند: چیزی به‌نام ترک و ترکمن و عرب و غیره در ایران‌زمین پاک و اهورایی نداشته‌ایم و نداریم! و آن‌گاه از دیدن تصویر آینه‌ای خود در شگفت می‌شوند: نمی‌فهمند چرا کسانی از دیگرسو نام‌های ناب ترکی و آلتائیک بر خود می‌نهند و ادعاهای مشابهی به میان می‌آورند: که اصلاً حضرت نوح هم ترک بود، که همه‌ی زبان‌های التصاقی دنیا در واقع ترکی هستند، که حتی سرخپوستان امریکا هم ترک‌اند، که باید امپراتوری گرگ خاکستری را از اقیانوس آرام تا شمال افریقا زنده کنیم! این دو گروه در دو قطب متضاد، در دو سوی خط آتش می‌ایستند، تیرهای زهرآگین به‌سوی یک‌دیگر پرتاب می‌کنند، و هرگز به زبان مشترکی برای گفت‌وگو نمی‌رسند. در هیاهوی این بحث واقعیت امروز فراموش می‌شود: این که هرچه بود و نبود، از دیرباز مردمانی هم در ایران زندگی می‌کنند که همین امروز به فارسی سخن نمی‌گویند.

کسانی دل می‌سوزانند، منصفانه حق می‌دهند، و تحلیل‌های بلندبالا می‌نویسند. اما اکثریت بزرگ این تحلیل‌ها در پایان یک "اما" دارند. کم‌تر کسی از حق تحصیل کودکان غیر فارسی‌زبان به زبان مادری دفاع می‌کند. در بهترین حالت وعده‌ی سر خرمن می‌دهند: بگذارید دموکراسی را در میهن‌مان برپا کنیم، آن‌وقت...

و این‌چنین است که زمان می‌گذرد. هم‌شهریان من هنوز شهروندان درجه دوم کشورمان هستند. هنوز اجازه ندارند سوادآموزی را به زبان مادری خود آغاز کنند. هنوز استعدادهایشان نشکفته در نطفه خفه می‌شود. هنوز پای تخته گنگ و لال می‌مانند. میلیون‌ها کودک از دشواری آموختن دانش به زبانی دیگر سر می‌خورند. روستائی آذربایجانی هنوز باید شکایت از راننده‌ای را که گاو او را کشته به زبانی که نمی‌داند بنویسد و در دادگاهی حاضر شود که کلمه‌ای از آن‌چه در آن می‌گذرد نمی‌فهمد. این‌چنین است که نارضایی‌ها بیش‌تر می‌شود. شکاف‌ها عمیق‌تر می‌شود. اختلاف‌ها گسترش می‌یابد. تنش‌ها شدیدتر می‌شود. و کسانی که ابزار حل مشکل را در دست دارند، گوئی در خواب‌اند، یا اگر کاری می‌کنند، در جهت بدتر کردن اوضاع است و متوجه نیستند چه می‌کنند.

ای‌میل زیر که دو سال پیش دریافت کردم، در این زمینه گویاست:

From: "… Caitlin ... "
To: "otaghe_mousig…"
Sent: Thursday, September ۸, ۲۰۰۵ ۱۲:۵۷:۵۲ AM
Subject: …

Hello,

I've found your website very interesting, and I'd like to get in touch with you to see whether you have any images of Iranian Azeris or images of things (places, food, historical figures or events) related to Iranian Azeri culture that I might be able to use. I am working for a consulting company in the United States and we are currently doing research on the Iranian Azeris for the Marine Corps. Our final project, an in-depth analysis of the various ethnic groups of Iran, is to provide a better understanding of the region. 

If this is agreeable with you, would you mind e-mailing me? 

I hope to hear from you soon.

Sincerely,

Caitlin …


اندکی دقت در سایت مربوط به شغل این خانم نشان می‌دهد که زیر پوششی ظاهری، مأموران زبردست و کارکشته‌ای در این شرکت خصوصی گرد آمده‌اند، پول می‌گیرند و هر مأموریتی را در هر جایی از جهان که بخواهید برایتان انجام می‌دهند. امروزه جنگ‌ها خصوصی‌سازی شده‌اند، چرا کارهای اطلاعات و جاسوسی خصوصی‌سازی نشوند؟ (نشانی سایت را نمی‌نویسم تا برایشان تبلیغ نشود!).

ابتدا شگفت‌زده به یاد جمله‌ی معروف اگوست ببل Bebel یکی از بنیان‌گذاران حزب سوسیال‌دموکرات آلمان افتادم که با خود می‌گفت: "ببل پیر، باز چه دسته گلی به آب دادی و چه گفتی که آن‌طرفی‌ها برایت کف می‌زنند و هورا می‌کشند؟" (نقل به معنی). به‌سرعت به سراغ سایتم رفتم و زیر و رویش کردم، اما چیزی نیافتم.

قضیه روشن است: من کاره‌ای نیستم و این نامه تنها برای من فرستاده نشده. سایت من تنها یک بهانه است. سازمان‌های اطلاعاتی امریکا همین چند سال پیش اعتراف کردند که در کشورهای مسلمان نفوذی ندارند و باید کارزار گسترده‌ای برای جبران این نقص به‌راه اندازند. آگهی سربازگیری سازمان سیا را در رسانه‌های فارسی‌زبانِ خارج خیلی‌ها دیده‌اند. داستان‌های دردناکی بر سر زبان‌هاست از بستگان جوانان ایرانی ساکن امریکا که هنگام تلاش برای گرفتن روادید سفر از سفارت امریکا در ترکیه، در مقابل دریافت روادید وادار به خبرچینی برای امریکا شده‌اند، و بعد برخی از آنان در ایران گیر افتاده‌اند و در زندان به‌سر می‌برند. بی‌گمان ده‌ها شرکت مشابه در امریکا و چندین کارمند در هر شرکت ده‌ها نامه‌ی مشابه برای افراد گوناگون فرستاده‌اند: تیرهایی در تاریکی!

اما خودمانیم، چرا نیروی دریایی امریکا از چند سال پیش دارد روی "آذری‌های ایران" مطالعه می‌کند؟ عاشق چشم و ابروی ما هستند؟ می‌خواهند دموکراسی برایمان بیاورند؟ دلشان برای امثال ح.ش. که هم‌اکنون در دبستان‌های آذربایجان رنج می‌برند سوخته و می‌خواهند تحصیل به زبان مادری برایشان به ارمغان آورند؟ خانم کیتلین می‌گوید که هدف نهایی پروژه، تحلیل عمیق از گروه‌های قومی گوناگون ایران برای کسب درک بهتری از منطقه است. با "منطقه" چه‌کار دارند؟ از میان این‌همه سازمان‌ها و نهادهای جهانی، نیروی دریایی امریکا چه مرجعیت و چه علاقه‌ی ویژه‌ای دارد که روی "آذری‌های ایران" مطالعه کند و "درک بهتری از منطقه"ی ما به‌دست آورد؟ به نیروی دریایی امریکا چه ربطی دارد؟ درک خود ما از "منطقه" چه‌قدر است؟ آیا در خانه کسی هست که درد دل فرزندان را بشنود؟ آیا در خانه کسی هست که فرزندان را از گزند بیگانه در امان دارد؟ آیا در خانه کسی هست که حق فرزندان را به‌جا آورد؟

من نشانی از آن نمی‌بینم و باور نمی‌کنم. زبان پدری من هنوز مادرمرده است، و اکنون که دایه‌ای در داخل ندارد، بیگانگان فریبکارانه آستین بالا می‌زنند و ادعای دایگی‌اش را دارند: دایه‌های مهربان‌تر از مادر.

بی‌گمان سردمداران جمهوری اسلامی نمونه‌های مشابه پیام خانم کیتلین را دیده‌اند. اما شواهد نشان می‌دهد که آنان به‌جای حل مشکل و گرفتن سلاح از دست بیگانگان، تلاش‌هایی از این دست را چماقی می‌کنند و می‌کوبند بر سر کوشندگان راه نجات زبان‌های گروه‌های قومی ساکن ایران، زندان‌شان می‌کنند و آزارشان می‌دهند.

من بی‌گمان آریایی پاک‌نژاد نیستم. پدر مادربزرگ مادریم شاید گیله‌مردی بود که مادر پدر بزرگ جد پدربزرگش نواده‌ی زنی بود که عربی به او تجاوز کرد، و مادر پدربزرگم شاید زنی از گنجه بود، نواده‌ی مردی از داغستان، که پدر پدربزرگ جد مادریش از زنی روس و مردی تاتار بود که سربازی یونانی مادر خزری‌اش را به زنی گرفته‌بود. به نام اردبیلی نان بربری، "صومی"، می ‌اندیشم که به یونانی یعنی نان psomi. ما همه، کم و بیش، فرزندان تجاوزیم! نیستیم؟ پس بگذارید از حاکمان کنونی کشورمان و از شما آریائیان پاک‌نژاد و پاک‌نهاد و پاک‌نام بپرسم: چرا چنین می‌کنید؟ چرا می‌ترسید از این‌که گروه‌های قومی غیر فارسی‌زبان به زبان مادری خود تحصیل کنند؟ چرا نارضایی‌ها را گسترده‌تر می‌کنید؟ چرا شکاف‌ها را ژرف‌تر می‌کنید؟ چرا استعدادها را بر باد می‌دهید؟ چرا کودکان را می‌آزارید؟ چرا راه را برای دایه‌های بیگانه باز می‌کنید؟

***
پاسخ خانم کیتلین را چه دادم؟ نوشتم: به همین مفتی؟! کور خوانده‌اید خانم! من خدماتم را در میان سازمان‌های اطلاعاتی زبان‌هایی که می‌دانم به مزایده گذاشته‌ام!

باور می‌کنید؟ آیا می‌دانیم دیگران چه پاسخی دادند؟

***


15 دسامبر 2007

استکهلم

http://shivaf.blogspot.com
http://web.comhem.se/shivaf
شیوا فرهمند راد

تغییر جو

جهت ایجاد شادی در فضای زرد وبلاگ، امروز در این لحظه و از همینجا دو عدد ظرافت خدمتتان تقدیم مینماییم:

.

ظرافت شماره 1: به یه شیرازی میگن چندتا رفیق داری میگه 3 تا.

میگن کارشون چیه؟میگه یکیش دانشگوهی و یکیش آزمایشگوهی. اون سومی رو نمیدونم چه گوهیه!

.

ظرافت شماره 2: دو تا رفیق داشتن باهم صحبت و یاد ایم میکردن و سراغ از دوستان قدیم که فلان کسک فوق خونده و اون یکی دانشجوی دکتراس و اون یکی مدیر پروژه فلان جاس که دومی برمیگرده میگه: میبینی تو رو خدا همه دوروبریهامون یه گهی شدن و ما توی آقایی خودمون موندیم.

قوانین ۵ و ۶ و۷

...

قانون شماره پنج زندگی: این قانون عکس قانون چهار هست. یعنی وقتی عملکرد شما مورد نقد واقع میشه الزاماً به مفهوم نقد نیست و ممکنه دلایلی مثل پرانگیزه تر کردن شما یا گرفتن حال دیگران (به قول ترکها دخترم به تو میگم عروسم تو گوش کن) باشه. 


قانون شماره شش زندگی: زمانی که مشغول انجام محاسبات مداخل دیگری هستی،به این معنیست که یا شغل خود را دوست نداری و یا مداخل خوبی نداری و یا شاید حتی بیکاری! به هر حال باید بدانی که محاسبه درآمد دیگری دردی از تو درمان نمیکند.

قانون شماره هفت زندگی: وقتی در یک دوراهی گیر کردی راه ساده را در پیش بگیر.

...